تبليغاتX
لحظات تنهايي
لحظات تنهايي

دل نوشته هاو شعرهاي نويسنده


غریبه

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
آیا زنی غریبه در این کوچه‏ها نبود؟

آن دختری که چند شب پیش دیده‏اید
دمپایی‏اش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟

یک چادر سیاه کشی روی سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بی دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گم شده آقا! و من چقدر
گشتم‏، ولی نشانی از او هیچ جا نبود

زنبیل داشت، در صف نان ایستاده بود
یک مشت پول خرد … نه آقا گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نه…فرار نه
اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شبیه خودم بود،مثل من
هم اسم من، ولحظه ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتی تنها که لهجه اش
شیرین و ساده بود ، ولی مثل ما نبود

آقا! مرا دقیق ببین ، این نگاه خیس
یا این قیـافه در نظرت آشنا نبود ؟

دیشب صدای گریه ی یک زن شبیه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟
 

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

مرگ همکار

    

                                مرگ همکار

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:

(( دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت مي کنيم .

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است .

اين کنجکاوي ، تقريباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زياد می شد هيجان هم  بالا رفت. همه پيش خود فکر مي کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!!

کارمندان در صفی قرار گرفتند و يکي يکي از نزديک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه مي کردند ناگهان خشکششان مي زد و زبانشان بند مي آمد.

آینه ايي درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مي کرد، تصوير خود را مي ديد. نوشته اي نيز بدين مضمون در کنار آینه بود:

((تنها يک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسي نيست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنيد.شما تنها کسی هستید که می توانيد بر روی شادي ها، تصورات و وموفقيت هايتان اثر گذار باشيد.شما تنها کسي هستید که می توانيد به خودتان کمک کنيد.))

زندگي شما وقتي که رئیستان، دوستانتان،والدينتان،شریک زندگی تان یا محل کارتا تغيير مي کند،دستخوش تغيير نمي شود.

زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنيد، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاريدو باور کنيد که شما تنها کسي هستيد که مسوول زندگی خودتان مي باشيد.

مهم ترين رابطه اي که در زندگی مي توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غیر ممکن و چيزهای از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت های زندگی خودتان را بسازيد.

آری دنيا مثل آينه است .

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

یه نگاه ساده ی تو به همه دنیا می ارزه
بی تو آسمون آبی مثه یه کویر هرزه

همه خوبیهای دنیا بی تو ارزشی نداره
بی تو ابر بی کسی ها، روی لحظه هام میباره

بی تو آسمون سیاه و همه جا شبیه مرگه
ابرا تیره و تباه و همه ماتم و تگرگه

بی تو حس بی قراری همه جا با من میمونه
یه نهال ترس و وحشت میزنه برام جوونه

بی تو سهم روزگارم همه سایه های ترسه
روح بیقرار وحشت میزنه همیشه پرسه

بی تو زندگی خیال و مثه حیله های خوابه
مثه جاده های وهم و یه مسیر پر سرابه

بی تو صفحه ی وجودم جای مهره های درده
یه سکوت بی نهایت واسه این جدال سرده

همه لحظه های با تو یه نشاط بی مثاله
تو بمون کنارم اینجا بی تو زندگی محاله

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

از ماست که بر ماست

یه دشت سرسبز ، یه رود پر آب
یه سد محکم ، داشتیم تو سیلاب
ما از خوشیها ، دلامون آزرد
سد و شکستیم ، دنیا رو آب برد
حالا از اون در و دشت ، چیزی نمونده باقی
انگار از این میخونه ، صد ساله رفته ساقی
حالا غم ما ، قد یه دریاست
جایی که باید دل به دریا زد همین جاست
نه کار ایناست ، نه کار اوناست
از این و اون نیست ، از ماست که بر ماست.

شنبه بیستم مهر 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

عشق و ايثار معلمي

آبی استی مثل آرامش به من

درس خوبی درس ایمان می دهی

یک بغل لبخند با فرفره

دست ما گل های خندان می دهی

تو به من با لحن خوب کودکی

یاد ایام دبستان می دهی

یاد ژاله یاد گل های غریب

مانده در اندوه گلدان می دهی

روز باران و کتاب گمشده

یاد کبرای پریشان می دهی

بوی خوبی بوی بودن بوی مهر

بوی لطف خاله مرجان می دهی

آب بابا نان ندارد دست تو

خالی اما تو به من جان می دهی

خوب می دانم اگر دارا شوی

به تمام کودکان نان می دهی

آشنای تشنگی های زمین

تو به شبنم چشم گریان می دهی

در جهانی خالی از مهر و صفا

بوی بخشش بوی احسان می دهی

برگ ها گر تر شد از اشک یتیم

دفتری از جنس باران می دهی

 

مي توان در سايه آموختن                           گنج عشق  جاودان اندوختن

اول از استاد، ياد آموختيم                           پس، سويداي سواد  آموختيم

از پدر گر قالب تن يافتيم                            از معلم جان روشن   يافتيم

اي معلم چون کنم توصيف تو                       چون خدا مشکل توان تعريف تو

اي تو کشتي نجات روح ما                         اي به طوفان جهالت نوح  ما

يک پدر بخشنده آب و گل است                      يک پدر روشنگر جان و دل است

ليک اگر پرسي کدامين برترين                     آنکه دين آموزد و علم  يقين

 

 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

به گريه هاي بدون صدا دلم تنگ است
قسم به ندبة « آقا بيا» دلم تنگ است

ستاره مي چكد از خلوت شبانة من
به وسعت همة گريه ها دلم تنگ است

شكسته بال و پرم در هواي دلتنگي
قفس نشين شده ام بي تو تا دلم تنگ است

تو نيستي متعلق فقط به خوبان كه
شبي به خلوت من هم بيا دلم تنگ است

 

به حلقه هاي ضريح مجعد زلفت
گره زدم دل سرگشته را دلم تنگ است

چه مي شود كه شبي ميهمانتان باشم
براي خيمة سبز شما دلم تنگ است

شبيه عطر بهشت است عطر سردابت
براي خانه تان ، سا مرا دلم تنگ است

 

قسم به پرچم مشكي روضة ارباب
براي ديدن كرب و بلا دلم تنگ است

 

دوشنبه یازدهم شهریور 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

شنبه نهم شهریور 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

امير محمد جان دوستت دارم .

دوشنبه چهارم شهریور 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

بهار كوچولو

دوشنبه چهارم شهریور 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

يك با يك برابر نيست ؟

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
"همیشه یک نفر باید به پا خیزد"
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود
و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست!

دوشنبه چهارم شهریور 1387  توسط زهرا دانسفهاني  |

 

 




babak_naderi2003@yahoo.com

 

علمي
آموزشي
دل نوشته
متفرقه

 

غریبه
مرگ همکار
از ماست که بر ماست
عشق و ايثار معلمي
امير محمد جان دوستت دارم .
يك با يك برابر نيست ؟

 

آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

 

اشك رويا
بفرما تو دم در بده
مي نويسم گاهي
گيوتين
مديريت آموزش و پرورش بويين زهرا
گوگل
ياهو
صدا و سيماي ايران
تبديل عكس
موسيقي
بلاگفا
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

JavaScript Codes -------------------------------
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
----------------------------- تقویم
-------------------------

Designed By ParsTheme


----------------------------------------- آهنگ
---------------------- حافظ
--------------------------- --------------------------------